آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

ابو جون

امروز ٥/٣/٩٢ سالروز عروج ابو جون هست. می دونم اگه بود چقدر دوستش داشت ، تازه چقدر هم لوسش می کرد،  هرچند آیلایی هرگز او را ندیده اما از رو عکسها خیلی خوب می شناسه حتی تو تابلویی که لیلا جون با سبک خاصی از ابو جون نقاشی کشیده می شناسه و یک روز به مامانی نشون داد و او نشناخت آیلا برگشت گفت ابو هست دیگه ای بابا . ...
5 خرداد 1392

وقتی خاله حسنا اومده بود

می دونم که خیلی زمان از ماجرای این عکسها گذشته ولی چکار کنم یک عدد مامان پر مشغله و یک عدد دخملی شیطون و بلا که اجازه خالی کردن حافظه دوربین رو نمی ده . عکسها به دی ماه سال 91 برمی گرده که خاله حسنا بعد از یکسال دوری برگشته بود   همه در سالن انتظار قبل از رسیدن خاله حسنا منتظر نشستند .   اولین دیدار تقریبا بعد از یک سال . اون موقع آیلایی خیلی کوچیک بود و تصویری خیلی روشنی از خاله حسنا جون نداشت مگر تصویر توی کامپیوتر کم کم یخش داره باز می شه دست در دست هم دیگه نگاه عاشقانه و بی اعتنا به ماها و شوق و ذوق وصف ناپذیر چه  برا خاله جونش ناز می کنه  ( البته می...
4 خرداد 1392

بچه داری حرفه ای

در حال تعویض پوشک عروسکش پوشک کثیف رو جمع کرده و می خواد داخل نایلون بندازه اوه چه با دقت تو پلاستیک هم می ذاره حوب گره هم بزنم وای چقدر خسته شدم خوب حالا شربتش رو بدم خوب این هم لبخند رضایت آمیز ...
4 خرداد 1392

تبریک روز پدر

دیروز صبح 3/3/92 خانمی تو بالکن مشغول بازی بود می گم آیلا بیا به بابا روز پدر رو تبریک بگو برگشته به من میگه روز پدر کجاست بینهایت بوس برا بابای مهربونم .... ...
4 خرداد 1392

آیلا به مهد کودک می رود

بالاخره قرار شده که از خرداد ماه خانمی رسما به مهد کودک بره برای اینکه با محیط کمی وفق پیدا بکنه قرار شد چند روزی به صورت کوتاه مدت به مهد بره که برای اولین بار دیروز 28/2/92 برای اولین بار همراه من و خاله لیلا حدود یک و نیم ساعتی تو مهد بودیم. حدودا از یک ماه پیش در موردش باهاش صحبت کردیم تا کمی مسئله براش جا بیفته . صبح که رفتیم اول با دقت به اطراف نگاه می کرد و در مورد کاردستی ها سوالات فراوون می پرسید وقتی اسمش رو پرسیدن با صدای بلند گفت بعد با کمک یکی از کادر به داخل رفت ولی دائم در حال رفت و آمد بود و خیلی علاقه داشت تا پیش بچه های بزرگ تر که برای جشن فارغ التحصیلی آماده می شدند، باشه. اما موقع برگشتن می گفت که بمونیم من هم گفتم&...
29 ارديبهشت 1392

آیلا در شهر بازی

بالاخره همت کردیم و آیلایی را روز یک شنبه22/2/92 به پارک بردیم اولش که با اصرار سه چرخش رو هم آورد ولی تا زمین بازی رو دید سه چرخه فراموش شد . اول خواست سوار قطار بشه و خانمی تنها مسافر کوچولو قطار بود با چه ذوقی تو قطار نشسته بود و رانندگی می کرد داره دست تکون می ده. فرمون رو محکم بچسب تازه عقبم کنترل می کنه اوه چه نگاهی ، چه خنده ای . پاهاشو چه محکم فشار داده این چه کاریه موقع رانندگی به جلو نگاه کن کم کم که عادت کرد شروع کرد به بلند شدن و شیطونی . بچه جون بشین خطرناکه پرت می شی . تازه بعد از 10 دور زدن تازه با گریه و اکراه پیدا شد بعد به طرف سرسره بادی رفتیم اولش که با ترس داخل م...
25 ارديبهشت 1392

دختر گربه دوست

پنج شنبه ١٩/٢/٩١ چهلم بیرماما جون بود و ما ظهر از مراسم برمی گشتیم که آیلا خانم گربه دید و دیگه گیر داده به اون گربه و به من می گفت چرا گربه تو خیابون خوابیده و یا خودش که دل و جرات نداشت به من می گفت مامان بیا نازش کن .فقط از دور سرش رو تکون می داد و محکم می گفت پیشت گربه که تکون نمی خورد می گفت ماما چرا گربه حرف منو نمی شنوه اینجا کاپشن من رو پوشیده و در حال نگاه کردن به گربه هست از دور ایستاده ومثلا  داره با گربه عکس می گیره اوه چه هیجانی آروم آروم به طرف گربه قدم برمی داره   ...
25 ارديبهشت 1392